شیون دوربین ها

87
حسن غفاری عکاس

زوم نیوز : سال‌ها پیش، خانی بزرگ از ایل قشقایی می میرد. مردم دوستش داشتند، مرد محترمی بود، مرگش شوخی نبود وهمه به عزا نشسته بودند، مردم ایل در آن روز گوساله ها را از گاوها، بچه شترهارا از شترها، بره هارا از گوسفندها و خلاصه هرفرزندی را ازمادرش جدا کردند وساعت ها آن ها را از هم دور نگه داشتندتا نعره برآورندوسروصدا کنند، گویی که تمام خلق در سوگ خان عزیز از دست رفته به عزا نشسته باشد.*

خبر، هولناک بود. ماتم بود، بد بود ودرد آور. کاوه گلستان به عمق میدان مین رفته بود!
هزار تصویر درجلوی دیدگانمان می گذشت، گرد وغبار خیال بد تمام ذهنمان راگرفته بود. قرار بود در آن روزهای آخرتعطیلات نوروزی همه ی ما خوشحال باشیم وبیرون از خانه برویم تا نحسی روزسیزدهم را ازخود دور کنیم.تلفن های همراه مدام زنگ می خورد،این خبر را چه کسی مخابره کردهَ؟ خدا کندراست نباشد، حال استاد چطور است.
باورش سخت بود لحظه ای که جسدش را به تهران آوردندتا به سمت افجه ببرند، هنوز امید داشتیم کسی بیاید و بگویدکه این خبر فقط یک شایعه است، اشتباهی رخ داده است.

روز خاک سپاری همه ی عکاسان حاضر بودند، آخر کاوه گلستان برای همه ی ما بزرگ و بر همه ی ما تاثیر گذاشته بود. جسارت درعکاسی وقدرت بیان حقیقت را به ماآموخته بود. باورش سخت بود، فضا بر ما سنگینی می کرد. صدای شاتردوربین ها مرتب و پشت سرهم شنیده می شد، انقدر زیاد که هیچ صدایی جز شاتردوربین هابه گوش نمی رسید.گویی عکاس ها خودشان را پشت دوربین هایشان پنهان کرده باشند وگریه هایشان رابه دوربین هایشان سپرده باشند. دوربین ها ناله می کردند، شیون سرداده بودندودرعزای عزیز ازدست رفته شریک بودند.

کاوه گلستان در عکاسی برای خودش خانی بود، مرگش دوربین های عکاسی را هم داغدارکرده بود،باشیون دوربین ها به خاک سپرده شد.

خاک سپاریش، خاک سپاری باشکوه یک خبرمهم، یک حقیقت، یک عکاس بود.

*براساس داستانی از محمد بهمن بیگی(بخارای من ایل من)

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.