سایت خبری

صدای شش دانگ آواز ایرانی به همایون شجریان تعلق دارد

عروسک‌ها روی صحنه راه می‌روند و می‌خوانند؛ گاهی آواز و گاه تصنیف. اینجا صحنه اپرای عروسکی است؛ نمایشی که «بهروز غریب‌پور» در یک مستطیل بزرگ نورانی در تالار فردوسی به آن شکل و جان داده و هربار هم داستان تازه‌ای برایمان می‌آورد. شیوه غریب‌پور در اجرای اپرای عروسکی چیست و چرا سراغ بزرگان ادبیات کلاسیک ایران می‌رود؟

به گزارش پایگاه فرهنگی هنری زوم نیوز به نقل از ایلنا، اولین مواجهه با اپرای عروسکی «غریب‌پور» مبهوت شدن است؛ سعدی و حافظ روی صحنه آواز ایرانی می‌خوانند و تراژدی پسرکشی رستم با همنوایی خوانندگان اپرا، پیش چشم جان می‌گیرد و قصه با آواز و موسیقی پیش می‌رود. بهروز غریب‌پور کمی بیشتر از یک دهه است که روی اپرای عروسکی کار می‌کند؛ سبکی که به گفته خودش، به نام خود او شناخته شده است. «اپرای سعدی» غریب‌پور هفت شب مهمان شانزدهمین جشنواره بین‌المللی نمایش عروسکی تهران – مبارک بود و قرار است به زودی اپرای خیام او هم روی صحنه برود. از طرفی طبق اعلام برنامه، تالار فردوسی تا پایان امسال، پنج اپرای عروسکی او را دوباره روی صحنه می‌برد تا کسانی که هنوز فرصت دیدن این نمایش‌های موسیقایی را نداشته‌اند، اعجاب عروسک‌ها و صداها و نورها را بر صحنه ببینند. به بهانه نمایش اپرای عروسکی سعدی و اجرای دوباره اپراهای او، در همان روزهای انتهایی جشنواره با بهروز غریب‌پور به گفتگو نشستیم که بخش اول این گفتگو را در رابطه با اپرای عروسکی می‌خوانید:

در چند اپرایی که داشته‌اید از صدای خوانندگان مختلف برای بازیگران عروسکی استفاده کردید؛ اپرای سعدی آخرین اجرای اپرایی شما بود که با صدای محمد معتمدی روی صحنه رفت و گفته‌اید برای جدیدترین کار خود، یعنی اپرای خیام از صدای همایون شجریان استفاده خواهید کرد. خوانندگان را چطور انتخاب می‌کنید؟ این انتخاب با توجه به اشعار شاعران است؟

در مسیری که ما طی کردیم هم همایون شجریان و هم محمد معتمدی به رموز کار آواگری یعنی ترکیب بازیگری- خوانندگی در اپرا تسلط پیدا کردند. از آوای همایون شجریان پیش از این فقط در اپرای مولوی استفاده کرده بودم و او نقش شمس را بسیار زیبا اجرا کرد.

اپرای خیام را هم با توجه به رنگ صدا و توانمندی همایون شجریان می‌خواهم به او بسپارم. خیام شاعری بوده که هم جنبه‌های تغزلی دارد و هم جنبه‌های اعتراضی نسبت به فضای پیرامونش و همچنین درک سطحی آدم‌ها از جهان هستی؛ بنابراین باید صدایی اشعار خیام را بخواند که بیدار کننده و هشیار کننده باشد. درست است که می‌گویند صدای خواننده شش دانگ در ایران نداریم اما صدای همایون شجریان یک صدای شش دانگ است و این توانمندی را در وسعت و لطافت صدا دارد؛ چیزهایی که از کمتر خواننده‌ای شنیده‌ام. ضمن اینکه من برای محمد معتمدی هم احترام فوق‌العاده‌ای قائلم و نقش‌هایی که در اپرای ما داشته بسیار زیبا اجرا کرده است. اما به دلیل فنی و وسعت نقش خیام، ترجیح دادم که همایون شجریان آن را بخواند.

اپراهای سعدی، حافظ، مولانا، رستم و سهراب (فردوسی) در کنار خیام، پنچگانه شعرای کلاسیک شما را کامل می‌کند؛ جایی گفته بودید با پرداختن به این پنج قله شعر و ادبیات ایرانی، پرداختن به قلل شعر و ادب فارسی را تمام می‌کنید.

منظورم این نبود که کار روی ادبیات کلاسیک را تمام می‌کنم. برای اینکه کاری که من با اپرای عروسکی در مورد خیام، مولوی، حافظ و سعدی کردم، می‌شود گفت یکی از دشوارترین کارهایی است که تاکنون انجام گرفته؛ به دلیل اینکه من ۸۰ تا ۹۰ درصد زبان سعدی، زبان حافظ و زبان مولوی و خیام را رعایت می‌کنم و بنابراین آنچه که گفته می‌شود، انگار که خود خیام راجع به زندگی‌اش صحبت کرده است. با همان ادبیات و همان اندیشه؛ یا سعدی و شاعران دیگر. این پیدا کردن اشعار و آوردن‌شان در امتداد یک داستان و منطبق شدن با نقاط عطف زندگی‌شان و رعایت تاریخ، کار بسیار مشکلی است.

مثلا اگر من بخواهم قصه شیخ صنعان را روایت کنم، این خودش داستان‌گویی شده است و من فقط باید آن را دراماتولوژی و متناسب‌سازی کنم برای اپرا. ولی وقتی که خیام را می‌نویسم، کسی قبلا زندگی خیام را به شکل منظوم ننوشته است. من اشعارشان را انتخاب می‌کنم و از شاعران دیگر که اشعارشان با زندگی خیام سنخیتی دارد استفاده می‌کنم و دوباره اینها را به نظم درمی‌آورم. در واقع می‌شود گفت دشوارترین مرحله را پشت سر می‌گذارم تا راه دیگری برای داستان‌گویی اپرایی فراهم کنم. ولی این به معنی دست کشیدن از ادبیات کلاسیک نیست؛ ادبیات کلاسیک ما تا جهان باقی است سوژه دارد و من و بعدی‌های و آیندگان هم می‌توانند از این اقیانوس شعر و اندیشه کلاسیک ایران بهره‌مند شوند.

پس کارهای بعدی هم در محور ادبیات کلاسیک خواهد بود؟

نه؛ اینطور نیست که ایده دیگری نداشته باشم، ولی ماموریتی که من برای خودم تعیین کرده‌ام این است. وقتی نگاه می‌کنم تماشاگرانی که برای دیدن اپراها می‌آیند چه هیجان و ذوقی از خود نشان می‌دهند به ادامه کار مشتاق‌تر می‌شوم. پریشب یک زن و شوهر ایرانی ـ انگلیسی، برای تماشای اپرای سعدی آمده بودند (اپرای سعدی در جشنواره نمایش عروسکی تهران-مبارک شش شب اجرا شد) خانم که ایرانی بود گفت من در طول کار احساس شرمندگی می‌کردم؛ شوهر از من درباره سعدی سوال می‌کرد و من باید بروم بوستان و گلستان سعدی را دوباره بخوانم تا جوابی برای سوال‌های همسری که علاقه‌مند به ادبیات فارسی است و سعدی را خوب می‌شناسد داشته باشم. یا خیلی‌ها بعد از اپرای مولوی به من گفتند با اینکه ما بارها مولوی را خوانده‌ایم اما مشتاق شدیم بعد از دیدن این کار دوباره برویم و مولوی را بشناسیم.

بنابراین این بازشناسی قله‌های شعر و اندیشه فارسی ماموریت من است. دریغ‌ام می‌آید که کسی در این رابطه به عنوان یک ایرانی، ادبیات کلاسیک را نشناسد؛ ضمن اینکه ادبیات کلاسیک را نمی‌شناسد اندیشه‌ها را هم نمی‌شناسد. این وظیفه‌ای است که باید آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها برعهده بگیرند که متاسفانه این کار انجام نمی‌شود؛ ما باید کرسی سعدی‌شناسی، خیام‌شناسی، حافظ و فردوسی‌شناسی در دانشگاه‌ها داشته باشیم. وقتی که چنین اتفاقی نمی‌افتد باید کار دیگری کرد. حالا من می‌آیم ادعا می‌کنم عاشق ادبیات کلاسیکم و می‌دانم که این گنجینه‌ای که ما داریم بایستی به نسل‌های آینده منتقل شود و بنابراین این راه حل را انتخاب می‌کنم.

هیچ دلیلی ندارد که اگر یک سوژه مدرن امروزی هم داشته باشم کار نکنم. اتفاقا چندسال پیش که رفته بودیم دوبی و اپرای حافظ را اجرا می‌کردیم یک تهیه‌کننده بخش خصوصی داشتیم که ایشان پیشنهاد کرد که روی هوشنگ ابتهاج کار کنم. من گفتم بگذارید به شعرای کلاسیکی که با آنها عهد و پیمان بسته‌ام وفای به عهد کنم، انشاءالله نوبت به «نیما» و «هوشنگ ابتهاج» هم می‌رسد. ما جزو معدود کشورهایی هستیم که چنین گنجینه‌ای داریم. کشور انگلیس با یک شکسپیر جهان را فتح کرده است در حالی که ما یک فردوسی‌مان چندین برابر شکسپیر اهمیت دارد و من دریغم می‌آید که با این اپراهای عروسکی شعرای کلاسیک‌مان را به مردم نشناسانم. عمری اگر باشد نوبت به مدرن‌ها هم می‌رسد.

ضمن اینکه بخش زیادی از فضای نقد اجتماعی امروز را هم می‌توان در آثار نویسندگان و شاعران کلاسیک خودمان جستجو کرد.

اساسا با همان رویکرد نقد اجتماعی‌شان به سراغ‌شان می‌روم و قصدم فقط نگاهی تغزلی نیست؛ مثلا در مورد سعدی، سفرهای او، پختگی‌اش، دیدن و تفسیر جهان و نقش انسان در آن بازه زمانی که زنده است و می‌تواند فعال باشد و به دیگران کمک کند، اینها همه برای من مهم بوده است. این نگاه مدرنی است که من به سعدی، حافظ و مولوی داشته‌ام. بنابراین آن بُعد اجتماعی که در هر کدام یک از اشعار شعرای ما هست طبیعتا مد نظر من بوده و هست. مثلا در مورد خیام که نگارش متنش تمام شده و در حال تنظیم موسیقی است، وقتی روی صحنه بیاید تماشاگران متوجه می‌شوند که خیام از جنگ دوم جهانی و در اروپا آغاز می‌شود؛ برای اینکه صدای خیام و اندیشه او فراتر از مرزهای ما می‌رود و به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه می‌شود. من از اینجا به بعد دارم برمی‌گردم به خیامی که در ذهن ما و فرهنگ‌مان هست و نقد اجتماعی، دینی و فلسفی داشته است و به این جهت می‌توان گفت ابعادی که به نظرم می‌رسد و آنها که خیام پژوهان، سعدی پژوهان یا مولوی پژوهان کمتر به آن توجه کرده‌اند را مدنظر قرار داده‌ام.

با این وجود به نظر می‌رسد ما عملا از خیام و مولوی یا خیلی‌های دیگر در تئاتر غافل هستیم.

در مورد مولوی، حافظ و سعدی خیلی کم کار شده است. مطمئنم که این حرکت من در اپراهای عروسکی، باعث می‌شود که در تئاتر ما هم این تاثیر به جا گذاشته شود که به این بزرگان نگاهی داشته باشیم. ما چنان با ادبیات غرب آشنا شدیم انگار که ادبیات غرب جزئی از شناسنامه ماست. ولی اگر از یک دانشجوی تئاتر سوال کنید که ظرفیت‌‌های شاهنامه برای جهان تئاتر چیست؟ اطلاعی ندارد، چون در دانشکده‌ای که او درس می‌خواند غالبا کسانی هستند که بیشتر دوست دارند راجع به آنچه که کتاب و منابع زیاد است کار کنند. کسی را به بی‌سوادی متهم نمی‌کنم اما به تنبلی متهم می‌کنم. خیلی از اساتید، این رنج را تحمل نمی‌کنند که به دانشجویشان آموزش بدهند که از درون شاهنامه، نمایش‌های مختلفی را بیرون بکشند و تا این حرکت انجام نشود فعلا تنها تریبون اینجاست و تنها صحنه‌ای که به این بزرگان می‌پردازد گروه تئاتر عروسکی «آران» است. امیدوارم که این قضیه اینقدر بسط پیدا کند که ما در آن ردیف‌های عقب قرار بگیریم.

به کار دانشجویی اشاره کردید؛ نظرتان درباره ابداعاتی که این روزها کارگردانان جوان تئاتری در این حوزه دارند چیست؟ به نظر می‌رسد حرکت به سوی فرم و قالب‌های نوی تئاتری، منجر به دوری از قصه شده است؟

تحت تاثیر قرار گرفتن و نوشتن چیزی براساس شاهنامه منعی ندارد یعنی می‌توانند این کار را بکنند. اما اصل قصه‌ها، مثل بیژن و منیژه یا داستان ضحاک، حرف برای گفتن دارد و کامل است و اصلا نیازی به این نیست که تصور کنید حتما باید یک قسمتی از داستان ضحاک را بگیرید مدرن کنید و روی صحنه ببرید. البته این کار هم منعی ندارد، اما به عنوان نمایشگران عروسکی یا غیر عروسکی چرا خود اینها را کار نمی‌کنیم؟ فکر می‌کنم اینکه به‌صورت انتزاعی برداشتی از فردوسی کنیم کار چندان جذابی نیست.


دیدگاه ها خاموش هستند

محمد توکلی
Click here