سیاه و سفیدهای سناریوی میلانی

سکانسی ماندگار برای عشق نافرجام ملی را در این گزارش بخوانید

64
مریم بهریان روزنامه نگار و روانشناس بالینی


نام فیلم : ملی و راه های نرفته

کارگردان : تهمینه میلانی
با بازی : میلاد کی مرام، ماهور الوند، السا فیروزآذر
نقد فیلم : مریم بهریان – روانشناس بالینی

 

زوم نیوز:  هسته اصلی داستان در فیلم سینمایی ملی و راه های نرفته اش را می توان روایتی مشابه با داستان های جنسیتی کهن مانند دیو و دلبر دانست که در جریان آن کلیشه هایی مانند زنان قربانی و مردان دژخیم بازتولید می شود . داستانی که علاوه بر محتوای کلیشه ای آن که حول محور مردی شکاک و زنی قربانی می چرخد، نقش زن را در موضع روابط به عنوان شخصیتی وابسته ، قربانی ، صبور ، منفعل و احساساتی آگراندیسمان کرده و به اغراق در باز نمایی تصویری از مردان ستیزه جو ، حسود ، بی منطق با طغیانی از احساسات می پردازد .

هیاهوی دختران جوان در آموزشگاه خیاطی آغاز ماجرا بود . هیاهویی که با ورود مدیر آموزشگاه که عینک افتابی بر چشم زده بود ، توجه مخاطب را به خود جلب می گرد، دختران جوان از عینک آفتابی کارفرما صحبت می کردند و گمانه زنی های آن ها در خصوص این که خانم سامانی مدیر آموزشگاه احتمالا بازهم مورد ضرب و شتم همسر وحشی اش قرار گرفته و به رغم چهره قدرتمند و محبوبی که میان شاگردان و هنر جویان خود دارد ، کتک خور شوهر است و با نمایش این سکانس ها کارگردان فیلم ، قطعه ای دیگر از پازل مثلث ، دژخیم ، قربانی ، ناجی را که قرار است در سکانس های بعدی به تصویر کشیده شود ، در اختیار مخاطبان قرار می دهد .

در همان سکانس های اولیه می توان به خطی بودن داستان و سبک کلاسیکش پی برد و جای خالی استفاده از شیوه های مدرن و پسا مدرن داستان نویسی مانند ، روایت گری چند ذهنی یا به کار گیری جلوه های بصری ویژه کاملا احساس می شد. همچنین ساخت فیلمی با محتوایی که در دهه های گذشته می توانست از محبوبیت بیشتری برخوردار باشد و به نوعی دغدغه جامعه امروز محسوب نمی شد ، در همان آغاز این پرسش را در ذهن من متبادر می شود :” با توجه به ترویج خشونت به شکل غیر مستقیم در جامعه مدرن ، آیا پرداختن به موضوع تکراری شوهر شکاک و زن قربانی ، اتلاف وقت و هزینه را در برنخواهد داشت ؟ “

اگر قرار باشد با ذهنیت پست مدرن به جهان بنگریم و مبنا را بر تغییر و در انداختن طرحی نو قرار دهیم آیا با نادیده گرفتن تغییرات اجتماعی باز روایی قصه هایی با بن مایه مثلث ، قربنی ، دژخیم و ناجی ، امکان خلق و تحقق داستان هایی تازه را از خودمان سلب نخواهیم کرد ؟
آیا با باز تولید خشونت و به تصویر کشیدن روایت تلخ زنان کتک خورده و بی پناه ، ما را محکوم به تکرار اسطوره های کهن نخواهد کرد ؟

   

تفکر همه یا هیچ
اسطوره ها و روایت ها ، بخش بزرگی از داستان زندگی ما را شکل می دهند و نمی توان از حضور پر رنگ آن ها گریخت . داستان های کهنی مانند خاله سوسکه ، افسانه سیندرلا ، قصه دیو و دلبر ، کوزت در تنادریه و روایت پرسفون در هادس ، داستان های نام آشنایی به شمار می آیند ، که به کرات شاهد بازتولید آن را در زندگی اینجا و اکنونی مان هستیم . صفحات حوادث روزنامه ها پر است از داستان سفر سیندرلاهایی که در آغاز سوار بر اسب شاهزاده خیالی شان به سوی قصر خیال می شتابند و در پایان سر از زندان تنادریه ها در می آوردند و به امید سر رسیدن معجزه و ناجی که او هم شاهزداده دیگری است ، از زندان بان دیو سرشت شان دلبری می کنند .

در آغاز فیلم می بینیم که سیامک شاهزاده رویاهای ملی است . دختر جوان که در سکانس های مختلف مثلا همان جایی که اصرار دارد ، پوست های تخمه روی زمین ریخته نشود یا همراه نامزدش به باغ کرج نمی رود ، درستکار ، وظیفه شناس ، مهربان و البته ساده اندیش به تصویر کشیده می شود و با همان ساده اندیشی به سیامک که به رغم چهره معصومانه ، خوش تیپ و نقش حمایتگرش ، پس از ازدواج به زندانبانی شکاک ، پرخاشگر و عیب جو تبدیل می شود و در سانس های بعدی به طرز وحشیانه ای ملی را زیر مشت و لگد هایش له می کند .

تکرار صحنه های خشونت ، قهر و آشتی های ملی ، نقش منفعل ، پرخاشگرانه ، خودمحورانه و تنگ نظرانه ای که نویسنده داستان به طور اغراق آمیزی به اغلب شخصیت ها ی داستان متشکل از مادر شوهر ، پدر شوهر ، خواهر شوهر و خانواده ملی داده است ، این تصویر را ممکن است در ذهن بیننده نقاد ایجاد کند که آیا شالوده این روایت از خط فکری ذهنی در گیر با خطای شناختی همه یا هیچ یا شیوه تفکری سیاه و سفید بنا نشات می گیرد ؟

سایه های پنهان نسل دیروز در دنیای مدرن
از دیدگاه روان شناختی محور اصلی داستان فیلم تا حدودی نگاه نسل جوان به پدیده ازدواج را در سه یا چهار دهه گذشته تداعی می کند .
ملی دختر جوانی است که ظاهری امروزی دارد و در محله یا خانواده ای زندگی می کند که دست کمی از سطح فرهنگی و خانوادگی دختران جوان طبقه متوسط در عصر حاضر ندارد . او دیپلم دارد ، کلاس خیاطی می رود ، به کافی شاپ ها و رستوران های لاکچری و مدرن تردد می کند . اما همانند مادران امروزی و دختران نسل گذشته ، که ازدواج را چشم انداز وسوسه کننده ای برای فرار از زندان خانواده می دانستند و معضلات احتمالی و چالش ها ی آن را در نظر نگرفته و به نوعی از چاله به چاه در می آمدند ، کفش گمشده پادشاه را به پا کرد و از چنگال آنستازیا و گرزیلا و نامادری بدجنس به قصر شاهزاده خیالی خود پا گذاشت. جایی که سیامک با آن همه طغیان احساسات و سونامی عشق و خشم ، نقش هادس را در در قصه میلانی باز می کند و با چوب دستی کارگردان ، سیندرلا به کوزت تبدیل شده و در چنگال تناردیه ها اسیر می شود . در سکانس هایی نیز سیامک و مادرش که خود روزی قربانی ماجرا به شمار می رفتند ، و زیر لگدهای پدر دژخیم ، تباهی و سیاهی زندگی را تجربه کرده اند ، در وضعیتی ترحم بر انگیز قرار

گرفته و مخاطب نااگاهانه چاره ای جز نواش و احساس لطف به آن ها نمی بیند و همانند سازی قربانی با پرخاشگر و تبدیل شدن او به دژخیم به عنوان تنها راه چاره برای شخصیت های داستان باقی خواهد ماند .
از این رو با توجه به تغییر دیدگاه های دختران جوان در نسل حاضر می توان این پرسش را مطرح کرد که آیا در نسلی که دختران ازدواج دیر هنگام یا مجرد ماندن را به کتک خوری از شوهر ترجیح می دهند آیا کارگردان در رونمایی از یک معضل مهم اجتماعی با به تصویر کشیدن دختری که در سکانس های بعدی با وجود پیش رفتن تا پای مرگ و از دست دادن جنینی که در شکم داشت باز به لگدهای شوهر سادیستیک خود پناه می برد ، موفق بوده است .

آیا جای خالی ، باز روایی سناریوهایی همنوا با چالش های اجتماعی مانند ، مشکلات هویتی دختران ، روابط فرا زناشویی ، نقش درمان گران و حوزه های روان پزشکی در نزاع های زن و شوهری ، خود فروشی و به حراج گذاشتن ارگان های بدن از گیسوان بافته شده گرفته تا کلیه برای امرار معاش ، لجبازی های خود ویرانگرانه گروهی دختران جوان ،بررسی نقش خشونت های تغییر شکل یافته مانند خشونت های سایبری ، استفاده نظام سرمایه داری از زن یا به نقل از میشل فوکو تحت نظارت واقع شدن با ابزارهای هوشمند احساس نمی شود ؟

من رو با چی می زنی ؟
دیالوگ ساده انگارانه سیامک و ملی در دروان نامزدی ، نمای دیگری از تلاش کارگردان برای بازروایی قصه های کهن است .
زمانی که ملی در گفتمان آشنایی در موضع کودک مطیع می رود و از سیامک می پرسد : ” اگه من زنت بشم ، دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ و سیامک پاسخ می دهد با مشت ” ، در ذهن بیننده قصه خاله سوسکه و آقا موشه را به تصویر می کشد. ملی می گوید ، مگه تو اصلا من رو می زنی و سیامک در پاسخ می گوید : کی اصلا دلش می آد تو رو بزنه .
توجه اندک به چنین دیالوگ هایی در دنیای مدرن ، این تصور را ایجاد می کند که جامعه ما هنوز در دنیای روستایی مسلک و ساده باورانه قصه ها زندگی می کند و این سوال را در ذهن می آورد : ” آیا طرح چنین گزاره ها و کلیشه های جنسیتی در سناریو فیلم نسل امروز بر پیش داوری افراد در حوزه سکسیم و جنسیت زدگی تاکید نمی کند . آیا چنین سناریوهایی که با هدف کمرنگ شدن خشونت و تبعیض جنسیتی به نمایش در آورده می شوندخود با بازتولید خشونت علیه زنان و عادی سازی پرخاشگری منجر نخواهد شد ؟

فمنیست نمایی در سینمای ایران

زن باوری و ادعای حمایت از سیاست های فمینیستی نه تنها در فیلم های تهمینه میلانی و سینمای ایران بلکه در میان قشر روشنفکر و تحصیلکرده نیز تبدیل به شعار و مانیفست خوش آب و رنگ هنرمندان و متفکران شده است . از این رو این گونه برداشت می شود که فمینیست ویترینی در فیلم های سینمای ایران ، نه تنها در محقق شدن آرمان زن باوری گام برنداشته است ، بلکه به نوعی توهین به شعور جمعی به حساب آمده و تنها سود آن به جیب فیلم سازان و رسانه های همراه می رود .
در سناریو ” ملی و راه های نرفته اش ” شخصیت های زن داستان ، در زیر آسمان تیرو تاری که جامعه مرد سالارانه برای شان به تصویر کشیده است ، هر لحظه دچار فروپاشی و سردرگمی هویتی می شوند .

مادر ملی یک زن عادی و منفعل است که نمی توان به راحتی هویت و شخصیت مستقلی را در او یافت . مادر شوهر که خود قربانی دژخیم دیگری است با خشمی منفعلانه در داستان ظاهر می شود ، خواهر سیامک نیز قربانی دیگر ماجرا است که با این که در هیچ سکانسی مورد شک و سوء ظن برادر بیمارش قرار نمی گیرد ، همان فاحشه ای است که سیامک و پدرش برای مجازات او به اشتباه فرشته ها را سلاخی می کنند و چنین شخصیت هایی را می توان مانیفست ویترینی زن باوری میلانی دانست که در فیلم هایی همچون تسویه حساب و واکنش پنجم نیز به گونه ای ملموس مشخص است .

این که زنان سناریو” ملی و راه های نرفته اش “، دغدغه علمی ، فرهنگی و در آمد زایی ندارند و در تمام اپیزودهای فیلم ، در موضع نا ایمن قربانی ستمکش و کتک خور ، ستمگری مردان دژخیم را نشخوار می کنند ، می توان چنین سوالی را مطرح کرد :” آیا سیاه نمایی افراطی کارگردان از دنیای زنانی که به هیچ یک از سلاح های زن باوری مانند توانمندی در حوزه های مختلف و بی نیازی از جامعه مردان مجهز نیستند و فریاد “چه کسی به داد این زنان قربانی خواهد رسید ” وی که در داستان کاملا مشهود است ، به تشکیل چرخه معیوبی که زنان قربانی و مردان دژخیم را بازتولید می کند منجر نخواهد شد ؟ آیا فمنیسم بدون به تصویر کشیدن سناریوهایی که شالوده آن بر پایه زنان توانمند و ثروت آفرین و کارآفرین بنا شده است ، امکان پذیر خواهد بود ؟

آیا می توان اوج مواضع و دیدگاه های فمنیستی را با به تصویر کشیدن دختر جوانی که تنها معجزه زندگی و ناجی در ارتباط تلفنی با مشاور مرد خانه امن خلاصه می شود ، تحقق بخشید ؟

وقتی بلیت فروشان خشم و احساس گناه می فروشند در جا زدن کارگردان بر به تصویر کشیدن مجموعه ای زیبا و شسته رفته از زنان زخم خورده و مطیع که کوله باری از آرزوهای سرکوب شده و ناامیدی و خشم را با خود به این طرف و آن طرف می کشند ، خلاصه نمی شود . در اپیزودهایی از فیلم می بینیم جمشید هاشم پور که نقش پدر شوهر ملی را بازی می کند ، ویلچر نشین است و همسر او گاه گاهی با اشاره به وضعیت فلاکت باری که دارد به وی یاد آور می شود ، در حال پس دادن تاوان گناهانش است .

چنین دیالوگ هایی پرسشی آکنده با خشم و احساس گناه را در ذهن مخاطبان به ویژه بیماران حرکتی یا معلولین ایجاد می کند: ” من تاوان کدامین جرم را می پردازم ؟ “

ژان بودریار ، جامعه شناس فرانسوی رسانه را جهانی غیر حقیقی می داند که به مدد تاثیرگذاری سلبریتی ها و هنرپیشه گان ، به واقعیتی تاثیر گذارتر از دنیای حقیقی بدل می گردد . بدین معنا که گاهی اوقات به اندازه ای مسحور نقش هنرپیشه محبوب مان می شویم و دیالوگ های فیلم مورد علاقه مان را نشخوار می کنیم ، که دیگر متوجه حضور پویا و حقیقی افراد مهم زندگی مان نخواهیم بود . در چنین فضایی آیا می توان بدون تامل و تفکر جامه ای هرچند زیبا اما غیر واقعی را بر تن سلبریتی ها کرد ؟ آیا نباید از روزی ترسید که مردمانی عریان ، لباس هایی خیالی و نامرئی به تن دارند و از این که در دنیای غیر حقیقی شان ، شبیه به هنرپیشه ها هستند ، رضایتی خیالی دارند و با خرید و فروش چنین توهماتی کاسبی می کنند و روزگار می گذرانند . آیا نباید از این همه دو پارگی و اسکیزوفرنی فرهنگی در جامعه هراس داشت ؟

دو روی سکه یک انسان  سیامک با بازی میلاد کی مرام که نقش شوهر شکاک و پرخاشگر ملی را بازی می کند ، از همان سکانس های اول در قالب فردی با روابط اجتماعی گرم ، جذاب و خوش تیپ و خوش زبان و مهربان و بامزه ظاهر می شود و به قدری زبان بدن ، اندام و چهره او جذاب است که ملی در همان ثانیه های اول جذب صدا و سیمای برادر دوستش شده و او را هم ردیف ستارگان جذاب بالیوود می پندارد و در اپیزودهای بعدی می بینیم که ملی تنها راه خوشبختی را اطاعت و سرسپردگی از معشوقه خوش تیپ خود می داند .

سیامک در برخی از سکانس ها با نقشی حمایت گرانه ظاهر می شود ، توجه به نیازهای همسر و عشق ورزی به ملی از او یک چهره جذاب می سازد و در سکانس هایی دیگر می بینیم که با وجود این که فحاش و پرخاشگر است ، دست به زن دارد ، در فیس بوک و وایبر و کانال های اجتماعی به حق مرد بودنش روابط مجازی فرازناشویی را تجربه می کند و تا به قتل رساندن فرزندی که ملی در شکم داشت و تهدید به کشتن ملی نیز پیش رفت باز هم ، کارگردان مهره های بازی را به گونه ای چیده است ، که آه و ناله مخاطبان برای این قربانی بلند شود و با یافتن متهم اصلی داستان که پدر ویلچر نشین است ، سیامک با شخصیت بیمار به نوعی قربانی شناخته شود و بدون احساسا نیاز به درمان و تغییر شخصیت در محکمه ذهن مخاطب تبرئه شود .

گرچه این باور که همه ما به طور ناخوداگاه تمایل به تکرار الگوهای گذشته داریم و در این قصه همانند سازی قربانی با پرخاشگر تاییدی بر نظریه علمی است ، اما بازهم این سوال مطرح می شود آیا راهی برای برون رفت سیامک از این چرخه وجود نداشت ؟ آزادی سیامک قانون گریز و پارانویید که کارگردان سعی در نسبت دادن رفتارهای نابهنجارش به خانواده و جامعه مرد سالارانه داشت ، و تلاش برون ریزی خشم او که در نهایت منجر به تهدید او به قتل ملی شد ، تنها راه حل کمک به بیماری همچون سیامک خواهد بود ؟

آیا خلق چنین شخصیتی که از یک سو معصوم ، جذاب ، خوش زبان و مهربان و از سوی دیگر شکاک ، به غایت
عصبی و ستیزه جو ، به تصویر کشیده می شود ، به نوعی دور شدن از شخصیت های حقیقی در جامعه و عوام فریبی ذهن مخاطب محسوب نمی شود؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.