خاطرات دیوید بارتنت عکاس خبری آمریکایی از انقلاب
در روز کریسمس ۱۹۷۸، دیوید بارتنت، خبرنگار-عکاس، وارد تهران شد تا پیروزی انقلاب اسلامی را پوشش خبری دهد.
سایت اینترنتی «اسلیت» به نقل از باتنت مینویسد: در یک طرف محمد رضای پهلوی، حکمران غیرمردمی مورد حمایت غرب بود و در طرف دیگر اتحادی از مخالفین عصبانی که از طیف گستردهای از چپگرایان سکولار تا روحانیان محافظهکار تشکیل شده بود.
به مدت شش هفته، بارتنت از همه چیز عکس گرفت، از محمد رضا که بیرون کاخ پر زرق و برقش ایستاده بود تا صحنههای فاجعهآمیز از خشونت علیه راهپیمایی کنندگان، اعتراضات گسترده در خیابانهای تهران و صحنههای نابی از آیتالله روح الله خمینی.
در کتاب اخیرش با عنوان «۴۴ روز: ایران و تغییر ساختار جهان» بارتنت عکسهایی از آن روزها را همراه با یادداشتهای روزانه خود درباره آنها به چاپ رساندهاست.
روز اول، ۵ دی ۱۳۵۷
از زمان رسیدنم به تهران، از طریق پرواز صبح دیروز از کراچی، اشکار بود که شرایط بسمت گسست کامل اجزای حکومت پیش میرود. فرودگاه در حقیقت خالی بود. نه از مامور گمرک خبری بود، نه از مامور مهاجرت یا پلیس مرزی با لباس و یا نشان مخصوص، هیچی. وارد کشور شدم بدون اینکه حتی گذرنامهام مهر ورود بخورد.
امروز به همراه خبرنگاران آسوشیتدپرس سری به خیابانها زدیم. تهران یک پایتخت بزرگ مدرن است، ماشینهای زیاد و ساختمانهای بلند، اما در واقع خیابانها خالی بود. مغازهها و بانکها همه تعطیل هستند و میلههای آهنی جلوی آنها کشیده شدهاست. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که به محلی رسیدیم که درگیری در جریان بود، چند صد نفر دانشجو در چهارراهی راهپیمایی میکردند و شعار میدادند، در حالیکه پلاکاردهایی علیه شاه در دست داشتند. آنها با آتش زدن اتوبوسی، راه را مسدود کردهاند.
روز دوم، ۶ دی ۱۳۵۷
روز گذشته به یک استاد در دانشگاه تیراندازی شد و کشته شد. صبح، صدها راهپیمایی کننده به بلوار {کشاورز} که به بیمارستان پهلوی {امام خمینی} –محلی که پیکرش در آنجا بود- منتهی می شود، سرازیر شدند. اکثراً تیپ دانشجویی داشتند ولی زنانی هم با لباسهای مدل غربی نیز دیده میشدند.
به راهپیمایی کنندگان پیوستم. با وجودی که در اطراف سربازان بودند، بسیاری از آنها پوسترهایی از آیت الله خمینی در دست داشتند و شعار “الله اکبر” سر میدادند. سپس هنگامی که به میدان ۲۴ اسفند {انقلاب} میرسیدیم، ناگهان صداهای بلند تیراندازیهای اتوماتیک به گوش رسید و جمعیت شروع به دویدن کرد.
تعداد بیشماری از راهپیاییهای سیاسی، ضذ حنگ و اعتراضات را پوشش داده بودم. اما برای اولین بار بود که چنین صحنههایی را می دیدم. اتفاقات مهمی در حال رخ دادن است و من قسمتی از آن خواهم بود.
روز ۳، ۷ دی ۱۳۵۷
جان دورنیاک، دبیر سرویس عکس افسانهای نشریه تایم، عادت داشت که بگوید که بهترین عکسهایتان را همان روزهای اولیه ورود به هر جا میگیرید. زمانی است که بهترین شرایط را برای کار دارید. پس از آن، شرایط برایتان عادی میشود. البته شاید هیچ وقت کسی به تیراندازی عادت نکند، اما دیگر راهپیماییها و تظاهرات برایتان تکراری و مانند هم به نظر میرسد. هر روز انتظار میکشید که نسبت به روز قبل اتفاق جدیدی بیافتد.
روز بعد تیراندازی، به بهشت زهرا، گورستان اصلی تهران، رفتم. جایی که “شهدا”ی جدید در آنجا دفن میشوند. فقط برای دیدن زاویه دیگری از رخدادهای خیابانی، به آنجا رفته بودم.
به عنوان عکاس، یک اصلی وجود دارد که بهتر است وقت خود را صرف گرفتن عکسهای بهتر کنید و به فکر تفسیری شرایط نباشید. اما نمی توانم از این چشمپوشی کنم که بیشتر مردم حس میکنند که درجه بالایی از خفقان در اینجا وجود دارد.
در شب کریسمس هنگامی که درست قبل از غروب به یک خانه که قبلاً متعلق به ساواک، پلیس مخفی شاه، رفتم متوجه شدم. به من گقتند که تظاهرکنندگان در تعطیلات آخر هفته به آن حمله کردند و آن را به آتش کشیدند. و هنگامی که من به آنجا رفتم، هنچنان از اتاقها دود خارج میشد. همزمان با این رویدادها، خانوادهای واردخانه میشوند و چنان به گشت و گذار در خانه می پردازند که انگار برای تفریج به یکی از گالریهای هنری آمدهاند.
قبل از اینکه متوجه شوم، گروهی از سربازان منطقه را محاصره کردهاند. همه فرار میکنند، اما من تعلل میکنم. یکی از پلیسها مرا بازداشت میکند. برای اینکه دردسر ایجاد نشود، نگاتیو را بدون سر و صدا در داخل چورابهایم مخفی کردم.
مطالب مرتبط
چاپ خبر
























